Mysticism and Text II

This panel was compiled by the Conference Program Team from independently submitted paper proposals

Chair

Ghazzal Dabiri
University of Ghent

Schedule

Room 26
Wed, 2016-08-03 10:30 - 12:00

Presentations

by Ali Ferdowsi / Notre Dame de Namur University

The Dah-Namah (Ten-Epistles) is the self-conscious name for a type of amatory poetry typically containing a poetic corresponence consisting of two sets of verse letters wrapped in a framing story, itself in verse. Almost a dozen of these are known, all of which are written in the eighth and nineth centuries (13th /14th). They have been identified, and sporadically written about, for at least the past fifty years, but they have yet receive a comprehensive and analytical treatment that they obviously deserve. When the existing commentary, which is almost invariably in the traditional paraphrasing mode, attempts something that approaches an analysis, it charctrizes each and every one of the members of this genre of poetic production as “mystical allegory representing the affairs of Divine Love.” But if one appraoches them without the pervasive mystical or more accurately mystificatory prejudgement, one immediately and unhesitatingly, notices that they are anything but. In this paper, I assume the perspective a historian of politics and, by placing them in the context of their production, show that far from being devotional poems, they are in fact attempts at framing very real events and situations. This I do with particular attention to “Rūh al-Ãsheghin,” a ten-epistle composed by the Muzaffarid king Shah Shoja, first identified by the late A. Arberry in 1962. By dating this poem to a precise point in the political life of this king, I show that its amatory and mystical look and espousals are in fact not about “Divine Love,” but about the king's love for his country, or as Shah Shoja in a moment of slippage says, “keshvar-khodaii”! Obviously, my argument is based on the idea that the amatory schema in this period, as I have argued elsewhere, constitutes a kind of jargon that is totally transportable to every field of huamn activity, above all politics. In other words, amatory schema functions as a kind of floating (or empty) signifier, first proposed by Claude Lévi-Strauss in 1950.

by Mozhgan Malekan / University of Cincinnati

انسان در عرفان ایرانی و نیز عرفان اسلامی، دارای جایگاهی ویژه است؛ از سویی خلیفه ی الهی است و به صورت و مثال او آفریده شده و از جانب دیگر، در اوج خسران است و نهایت ظلمت. درک معنای حقیقی رسالت انسان و علت آفرینش او، این که در نهایت تا کجا پیش خواهد رفت و بازگشتش چگونه میسر خواهد شد در گرو درک قوس نزول –که با راندن او از بهشت آغاز می شود- و قوس صعود – که با رجوعش به مقر اصلی به پایان می رسد- است. ابن عربی و شبستری –هردو- بر این باور تأکید می کنند که خداوند –در مقام عاشق- به واسطه ی عشق خویش آدم –در مقام معشوق- را آفرید و بزرگترین هنر یک عاشق را در این می دانند که بتواند معشوق را عاشق خود نماید. در مسیر حلقه واری که انسان در طول زندگی های مختلف خویش و در جهان های متفاوت می پیماید، تنها یک نیروی جاذبه ی حقیقی بر او حاکم بوده، او را به سمت مقصد حقیقی رهنمون می شود. طی این مسیر، توأم با فراز و نشیب ها و آزمون های بسیار است که شاید آخرین آن، مهمترین هم باشد؛ زمانی که خداوند از او می پرسد: "الست بربکم؟" این که چرا پاسخ به این پرسش، یکی از دشوارترین آزمون های آدمی است و این که او چه زمانی ردای خلیفة اللهی را به تن می کند از جمله جالب ترین مطالبی است که این دو عارف بزرگ به آن پاسخ داده اند.

by Ghazzal Dabiri / University of Ghent

‘Attār’s Elahīnāmeh, much like earlier and contemporary mirrors-for-princes, makes use of historical figures and fictional characters who come from all walks of life, including those who are diametrically opposed to one another (king/pauper, ascetic/high ranking imam, lover/beloved), and whose tales are didactic in nature. However, there are two key features that set the Elahīnāmeh apart from most mirrors-of-princes, namely, its conceptualization of space within and across embedded stories and its preoccupation with steadfastness in faith as a manifestation of love of the Divine (haqq). Indeed, in the Elahīnāmeh, the frame-story’s narrator, Christians, Jews, Muslims, and Zoroastrians frequently admonish those within and outside of their respective communities to not vacillate between professed faiths and to remain resolute. While most studies focus primarily on the Sūfī ethos as depicted in ‘Attār’s corpus, this paper will focus on these two aspects of the Elahīnāmeh from a literary perspective while touching upon conversion in ‘Attār’s social milieu. First, the paper will analyze how the Elahīnāmeh constructs the world inhabited by historical and fictional figures. It argues that despite certain structural affinities it shares with mirrors-for-princes, the Elahīnāmeh is a precursor to historical-fictions in the metaphysical space that it constructs for its characters to occupy that is unhindered by, even as it is juxtaposed with, the times and locations in which each story takes place. That metaphysical space is an equalizing one where people of competing religions commingle and are equal to one another in inner manifestations of faith regardless of religion practiced or social rank. The paper contends that this space makes the Elahīnāmeh distinct from the medieval mirrors-for-princes which employ a multiplicity of spaces and more traditional polemical and apologetical texts. The paper argues further that, in this respect, the Elahīnāmeh anticipates the universalism and humanism in Rumī’s Mas̱navī-e Ma‘navī, which has become the focus of recent scholarship. The paper will then highlight how the Elahīnāmeh’s attitude toward conversion and reconversion may offer clues to the frequency with which they occurred in medieval Iran and, on the flip side of the same coin, how the Elahīnāmeh understands and contextualizes the underlying motivations for such conversions.

by Leila Ghaleh Taki / University of Ahvaz

در ابتدای قرن بیستم، فلاسفه و روشنفکران غربی با نگاهی تازه، به تفسیر مفاهیـم ذهنی چون مکان و زمان روی آوردند. با توجه مجـدد به این مفاهیم ذهنی، شعـرا و نویسندگان غربی و از جمله شعــرای سوررئالیست فرانســه تلاش نمودند در آثار خود جنبه های مختلف این مفاهیم را مطرح کرده و به معرفی دیدگاه خود در خصوص رابطـــــــــهء فضا – زمان بپردازند. در حقیقت، سوررئالیسم به عنوان مهم ترین جنبش ادبی فرانسه در نیمــــهء اول قرن بیستم ، در پی کشف «سوررئل» یا «فرا واقعیت» و به عبارتی، کشف جنبه های اسرار آمیز وجود انسان از طریق «نوشتار خودکار » بود و در تحقق این آرمان، به فضـا و زمان ذهنی نیـــاز داشت. بدین ترتیب، در اوائل ظهور خویش، به گونه ای بسیار گذرا به عرفــان به عنوان ابزاری برای کشف «سوررئل» روی آورد. یکی از پیشـگامـان سوررئالیسم ادبی در فرانسه که دارای جایگاهی ویژه در شعر فرانســه در نیمهء اول قرن بیستم می باشد، پل الوار است. علیرغم تفاوتهای بنیادی شعــــر پل الوار با شعر عرفانی فارسی، وجود برخی تشابهات ما را به بررسی تطبیقی این دو شعر سوق می دهد: از سویی، پل الوار دنیای شعری خود را بر پایهء عشق به یک معشوقهء الهی شده بنا نهاده، و از سوی دیگر، در بیان مفاهیم ذهنی مورد نظر خویش، از زبان و تصاویری بهره گرفته که پیشتر در اشعار شعرای عارف ایرانی به کمال رسیده است. الوهیتی که شاعر فرانســــوی به معشوقهء خویش بخشیده و به واسطـهء آن، حضور نورانی و فراگیر او در سرتاسر دنیای شاعر، نوعی عرفان غیر الهی یا بشری را جلوه گـر ساخته است. به همین دلیل، در شعر الوار، به مجموعــــه ای از مفاهیـم و موضوعات عرفانی بر می خوریم. در تحلیل شعــر این شاعر، منتقدین ادبی در فرانسه، با اصطلاحات گوناگونی به نقد و تفسیر این مفاهیم دشـوار پرداخته اند. اما، شناخت شعر عرفانی فارسی باعث روشن شدن و نیز ساده شدن تفسیر این مفاهیم دشوار سوررئالیستی می گردد. از میان این موضوعات، مفهوم فضـــای ذهنی و سوررئل از جایگاه ویژه ای برخـوردار است، چرا که موضوع فضا قبلا" از طریق مضامینی چون مکان و لامکان در شعر عرفانی فارسی و به خصـوص به تفصیل در شعر مولانا بیان گردیده است. در این تحقیق برآنیم به بررسی تطبیقی فضا در شعـــر مولانا جلال الدین محمد بلخی و در شعــر پل الوار پرداخته و تشابهات و اختلافات مربوط به فضا در این دو شعر به ظاهر متفاوت را مطالعه نماییم. این بررسی به شناخت ما از تأثیری که شعر عرفانی فارسی بر شعر سوررئالیست فرانسه در قرن بیستم داشته است، کمک خواهد کرد.